نام کتاب : صورتكها
نویسنده : صادق هدایت
بخشی از داستان:
منوچهر دست راست را زير چانه اش زده روي نيمكت والميده بود، سيماي او افسرده، چشمهاي او خسته و
نگاه او پي در پي به لنگر ساعت و لباسي كه در روي صندلي افتاده بود قرار مي گرفت و از خودش مي پرسيد:
«.
آيا خجسته امشب به بال خواهد رفت؟ من كه هرگز نمي توانم »
هوا تيره وخفه بود، باران ريز سمجي مي باريد و روي آب لبخندهاي افسرده ميانداخت كه زنجير وار درهم مي
پيچيدند و بعد كم كم محو مي شدند . شاخه درختها خاموش و بي حر ك ت زير باران مانده بود .تنها صداي
يكنواخت چكه هاي بار ان در ته ناودان حلبي شنيده ميشد .
از آن هواهاي سنگين و دلچسب بود كه روي قلب را
فشار مي دهد و آدم آرزو مي كند كه دور از آبادي در كنج دنجي باشد و كمي آهسته پيانو بزند .
اين منظره به
طرز غريبي با افكار منوچهر ا خت وجور مي آمد. همه فكر منوچهر بدون اراده دور يك سالك كوچك پرواز مي
كرد. سالك كوچكي كه آنقدر بجا گوشه لب خجسته واقع شده بود و بر خوشگلي او افزوده بود .
چشمهاي ميشي
گيرنده، دندانهاي سفيدي كه هر وقت مي خنديد با رشادت آنها را بي رون ميانداخت، سر كوچك، فكر كوچك و آن
نگاه بي گناه مثل نگاه بره اي كه بسلاخ خانه مي برند ، براي منوچهر او يك بت يا يك عروسك چيني لطيف بود كه
مي ترسيد به آن دست بزند و كنف ت شود . از روزيكه با خجسته آشنا شده بود، او را به طرز وحش يانه اي دوست
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites!
***
A.W.Surveys - Get Paid to Review Websites!
:: موضوعات مرتبط:
کتاب ,
,
:: بازدید از این مطلب : 426
|
امتیاز مطلب : 20
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6